همه دلتنگی های من



کودک و ....... خدا



یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن
یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش
بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما میده
بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت
پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می‌کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن
اما مامان و باباش می‌ترسیدن که پسرشون حسودی کنه
و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره
اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن
اما در پشت در اتاق مواظبش باشن

پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت:

داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی...

به من می‌گی قیافه ی خدا چه شکلیه؟

آخه من کم کم داره یادم می‌ره؟؟؟؟؟؟






شنبه 3 فروردین 1392 توسط فهیمه اس . ان | نظرات ()

خراشهای عشق مادر


در یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد

و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت

 مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد

مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد

مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد

پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود

 تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد

مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت

تمساح پسر را با قدرت می کشید

ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود

کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید

به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد

 پسر را سریع به بیمارستان رساندند

دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند

پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود

و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود

 خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد

پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد

سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت

این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند







شنبه 6 آبان 1391 توسط فهیمه اس . ان | نظرات ()

داستان خلقت زن


از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود شش روز می گذشت

فرشته ای ظاهر شد و گفت : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید؟

خداوند پاسخ داد:

دستور کار او را دیده ای ؟

باید 200 قطعه متحرک داشته باشد که همگی قابل جایگزینی باشند

باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای مانده شب کار کند

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را ، از زانوی خراشیده تا قلب

شکسته درمان کند

فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد

این همه کار برای یک روز زیاد است

باشد فردا تمامش کنید

خداوند گفت : نمی شود !! چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این قدر

به من نزدیک است تمام کنم

از این پس هنگام بیماری می تواند خودش رادرمان کند

یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند

و یک بچه را وادار کند 5 سال دوش بگیرد

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد : اما ای خداوند او را خیلی نرم آفریدی ؟

بله نرم است اما او را سخت هم آفریده ام

تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد

فرشته پرسید :

فکر هم می تواند بکند ؟

خداوند پاسخ داد :

نه تنها فکر می کند بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد

آنگاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد و پرسید :

" اشک دیگر برای چیست ؟ "

خداوند گفت :

اشک وسیله ایست برای ابراز شادی ، اندوه ، درد ، ناامیدی ، تنهایی ،

سوگ و غرورش ...

فرشته متاثر شد و گفت :

شما فکر همه چیز را کرده اید چون زن ها واقعا حیرت انگیزاند

زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند

همواره بچه ها را به دندان می کشند

سختی ها را بهتر تحمل می کنند

بار زندگی را به دوش می کشند

ولی شادی ، عشق ، لذت در فضای خانه می پراکنند

وقتی خوش حالند گریه می کنند

برای آنچه باور دارند می جنگند

در مقابل بی عدالتی می ایستند

بدون قید و شرط دوست می دارند

وقتی بچه هایشان به موقعیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند

وقتی می بینند همه از پا افتاده اند قوی و پابرجای می مانند

آنها می رانند ، می پرند ، راه می روند ، می دوند تا نشانتان بدهند چقدر

برایشان مهم هستید

قلب زن است که جهان را به چرخش درمی آورد

زن ها در هر اندازه و شکل و رنگی موجود اند

و همه شان می دانند بغل کردن وبوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد

کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است

آن ها شادی و امید به ارمغان می آورند

آنها شفقت و فکر نو می بخشند

زن ها چیز های زیادی برای گفتن و بخشیدن دارند

خداوند گفت : این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد !

فرشته پرسید چه عیبی ؟

خداوند گفت :

" قدر خودش را نمی داند ... "







سه شنبه 11 مهر 1391 توسط فهیمه اس . ان | نظرات ()

وفا را اینگونه بیاموز



تلفن همراه پیرمردی که توی تاکسی کنارم نشسته بود زنگ خورد

به زحمت ، تلفن را با دستهای لرزان از جیبش در آورد

هرچه تلفن را در مقابل صورتش  ، عقب و جلو برد  ، نتوانست اسم تماس گیرنده را بخواند

رو به من کرد و گفت : ببخشید  ، چی نوشته ؟

گفتم : همه کسم

پیرمرد : الو سلام عزیزم

دستش را جلوی تلفن گرفت و با صدای آرام و لبخند به من گفت : همسرمه








سه شنبه 4 مهر 1391 توسط فهیمه اس . ان | نظرات ()

بیماری فکری و روان نامش غفلت است


روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود

علت ناراحتی اش را پرسید : شخص پاسخ داد :

در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم ، سلام کردم

جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت

و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم

سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟

مرد با تعجب گفت :

خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است

سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده

و از درد به خود می پیچد

آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟

مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم

آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود


سقراط پرسید :

به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی ؟

مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت

و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم

سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی

آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟


و آیا کسی که رفتارش نا درست است ، روانش بیمار نیست ؟

اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود ؟

بیماری فکری و روان نامش غفلت است

و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است

دل سوزاند و کمک کرد

و به او طبیب روح و داروی جان رساند


پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر

و آرامش خود را هرگز از دست مده

"  بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است  "







جمعه 31 شهریور 1391 توسط فهیمه اس . ان | نظرات ()

معشوقم به من گفته


روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود
از او پرسید

چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟

مورچه گفت

معشوقم به من گفته
اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید

و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم

حضرت سلیمان فرمود

تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی

مورچه گفت

  تمام سعی ام را می کنم ...

حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود
برای او کوه را جابجا کرد

مورچه رو به آسمان کرد و گفت

خدایی را شکر می گویم
که در راه عشق ، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند
خدا را بخوانید

و به اجابت دعای خود یقین داشته باشید

و بدانید
که خداوند دعا را از قلب غافل بی خبر نمی پذیرد
تمام سعی مان را بکنیم ، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست ...







پنجشنبه 9 شهریور 1391 توسط فهیمه اس . ان | نظرات ()

نیمرو و رانندگی


زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود

ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد

مواظب باش ،  مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز

وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش

باید بیشتر کره بریزی

وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟

دارن می‌سوزن مواظب باش

گفتم مواظب باش

هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!!

برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟

عقلتو از دست دادی ؟؟؟

یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک  بزن … نمک

زن به او زل زده و ناگهان گفت

خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟!

فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

شوهر به آرامی گفت

فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری









چهارشنبه 8 شهریور 1391 توسط فهیمه اس . ان | نظرات ()

این اشک ها فقط مال اوست



پسر کوچک از مادرش پرسید : چرا گریه می کنی ؟

مادرش به او گفت : زیرا من یک زن هستم

پسر بچه گفت : من نمی فهمم

مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هیچگاه نخواهی فهمید

بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید : چرا مادر بی دلیل گریه می کند ؟

پدرش تنها توانست به او بگوید : تمام زن ها برای هیچ چیز گریه می کنند

پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل گشت

ولی هنوز نمی دانست چرا زن ها بی دلیل گریه می کنند

بالاخره سوالش را برای خداوند مطرح کرد

و مطمئن بود که خدا جواب را می داند


او از خدا پرسید : خدایا چرا زن ها به آسانی گریه می کنند ؟


خدا گفت : زمانی که زن را خلق کردم

می خواستم که او موجود به خصوصی باشد

بنابراین شانه های او را آنقدر قوی آفریدم

تا بار همه دنیا را به دوش بکشد

و همچنین شانه هایش آنقدر نرم باشد

که به بقیه آرامش بدهد

من به او یک نیروی درونی قوی دادم

تا توانایی تحمل زایمان بچه هایش را داشته باشد

و وقتی آنها بزرگ شدند

توانایی تحمل بی اعتنایی آنها را نیز داشته باشد

به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن ناامید شده اند

او تسلیم نشود و همچنان پیش برود


به او توانایی نگهداری از خانواده اش را دادم

حتی زمانی که مریض یا پیر شده است

بدون این که شکایتی بکند


به او عشقی داده ام

که در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد

حتی اگر آنها به او آسیبی برسانند


به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد

و از تقصیرات او بگذرد

و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد


به او این شعور را دادم

که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند

اما گاهی اوقات توانایی همسرش را آزمایش می کند

وبه او این توانایی را دادم

که تمامی این مشکلات را حل کرده

و با وفاداری کامل در کنار شوهرش باقی بماند

و در آخر به او اشک هایی دادم که بریزد


این اشک ها فقط مال اوست

و تنها برای استفاده اوست

در هر زمانی که به آن ها نیاز داشته باشد


او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک می ریزد


خدا گفت : زیبایی یک زن در چشمانش نهفته است

زیرا چشم های او دریچه روح اوست


و در قلب او جایی که عشق او به دیگران در آن قرار دارد








دوشنبه 6 شهریور 1391 توسط فهیمه اس . ان | نظرات ()

دوست داشتن بی بهانه


مردی‌ درعالم رویا فرشته‌ای را دید

که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش‌ سطل‌ آبی گرفته ‌بود

و در جاده‌ای ‌روشن وتاریک ‌راه می‌رفت


مرد جلو رفت و از فرشته ‌پرسید

این مشعل‌ و سطل‌ آب ‌را کجا می‌بری‌؟

فرشته ‌جواب ‌داد

می‌خواهم ‌با این مشعل ‌بهشت ‌را آتش ‌بزنم

و با این سطل آب ، آتشهای ‌جهنم ‌را خاموش‌ کنم

آن ‌وقت ‌ببینم چه ‌کسی‌ واقعاً خدا را دوست ‌دارد


پس ‌بیندیشیم

به ‌راستی ‌اگر بهشت‌ وجهنم‌ نبود

باز هم ‌خدا را دوست ‌داشتیم








جمعه 27 مرداد 1391 توسط فهیمه اس . ان | نظرات ()

تنها به خاطر خودت دوستت دارم

داستان عاشقانه پند آموز

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود ، ازش پرسید

- چرا دوسم داری ؟ واسه چی عاشقمی ؟

- دلیلشو نمیدونم ... اما واقعا دوست دارم

- تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی ... پس چطور دوستم داری ؟

چطور میتونی بگی عاشقمی ؟

- من جدا"دلیلشو نمیدونم ، اما میتونم بهت ثابت کنم

- ثابت کنی ؟ نه ! من میخوام دلیلتو بگی


- باشه ... باشه !!! میگم ...

چون تو خوشگلی

صدات گرم و خواستنیه

همیشه بهم اهمیت میدی

دوست داشتنی هستی

با ملاحظه هستی

بخاطر لبخندت

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه ، چند روز بعد ، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد

و به حالت کما رفت

پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون

عزیزم ، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم

اما حالا که نمیتونی حرف بزنی ، میتونی ؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم

اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی

پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات ، برای حرکاتت عاشقتم


اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان

پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد ؟

نه! معلومه که نه!!! 

پس من هنوز هم عاشقتم

 


دوستت دارم نه به خاطر زیبایی و ...


تنها به خاطر خودت دوستت دارم






چهارشنبه 25 مرداد 1391 توسط فهیمه اس . ان | نظرات ()

کلاه کاسکت


 

  مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند

آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند

  زن جوان : یواش تر برو ، من می ترسم

  مرد جوان : نه ، اینجوری خیلی بهتره

  زن جوان : خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم

  مرد جوان : خوب ، اما اول باید بگی که دوستم داری

  زن جوان : دوستت دارم ، حالا میشه یواش تر برونی

  مرد جوان : منو محکم بگیر

  زن جوان : خوب حالا میشه یواش تر بری

  مرد جوان : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری

و روی سر خودت بذاری

آخه نمی تونم راحت برونم ، اذیتم میکنه

*
*

  روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود

برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید

  در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد

یکی ازدو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت

*
*

  مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود

  پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند

با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت

و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود

و خودش رفت تا او زنده بماند

*

*

  دمی می آید و باز دمی میرود

  اما زندگی غیر از این است

و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس را می برد








سه شنبه 24 مرداد 1391 توسط فهیمه اس . ان | نظرات ()

او به خدا اعتقادی نداشت


مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چند مدال المپیک بود

به خدا اعتقادی نداشت

او چیزهایی را که درباره ی خداوند و مذهب می شنید

مسخره میکرد

شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده آموزشگاهش رفت

چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود

و همین برای شنا کافی بود

مرد جوان به بالاترین نقطه ی تخته ی شنارفت

و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود

ناگهان سایه ی بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد

احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت

ازپله پایین آمد و به سمت کلید برق رفت

وچراغ هارا روشن کرد

آب استخر برای تعمیر خالی شده بود ...








یکشنبه 22 مرداد 1391 توسط فهیمه اس . ان | نظرات ()

صفحه نخست     




خدا
مادر
کلیپ
روایات
دلتنگی
زخم دل
دخترونه
چادر من
داستانک
عاشقانه
دل نوشته
فرصت ها
برای همسرم
صدای پای دوست

شمشیر آرایشت را قلاف کن
بوسه ی عاشقانه
از آدم های عــاطفی بترسید
نمادِ اعتقادات
کلا دیگه مهم نیــس برات
تنها جایی که باید باشی و ندارمت کنارم است ... مادر
هیچکس بعـدِ هیچکس نــمُرده
درد دارد ...
فاجعه
مهمترین درسی که آموختم
مداد رنگی
اصرار می کنند
کـســی کــه دلـش تنــگ نمـیشــه
وفات حضرت معصومه ( س ) تسلیت باد
دستهایی که ...

هفته چهارم مهر 1393
هفته چهارم مرداد 1393
هفته سوم خرداد 1393
هفته چهارم اردیبهشت 1393
هفته سوم فروردین 1393
هفته اول فروردین 1393
هفته چهارم اسفند 1392
هفته دوم اسفند 1392
هفته اول اسفند 1392
هفته چهارم بهمن 1392
هفته سوم بهمن 1392

فهیمه اس . ان

چت
ترنم باران
بیقرار مادر
شبیه یک دوست
شهرک غم * احد
کلبه غم * معرفت
سید جواد موسوی
محرم اسرار * نوید
تسبیح ملائک * مهیار ق
واسه دل خودم * عیسی
سکوت دلخراش * ف ه ی م ه
کی اشکاتو پاک میکنه *حائری
رویای یک نویسنده جوان * محو
فریاد یک سکوت فریاد زیر آب * رهگذر
خط خطی های یک دختر * فرزانه
یادداشت های شخصی * وحدانه
عشق یعنی رهبرم سید علی
خاطرات نه چندان دور * سمانه
جنگل خاکستری * end of life
شب رفتنی است * سبحان
لنگه کفش خود را قورت بده
شب بی پایان * جامانده
دخمل حوا*پسر شجاع
نغمه عشق * صدف
پایگاه اینترنتی کمیل
بریم ماشین بازی
وبکده ی احسان
چوپان دروغگو
ویکی دانش
عشق 74
باغ سیب
همراز
نقش

وب سایت جن و علوم غریبه
سوتی های داغ وطنی
▓░ آرایش عاشقانه مدل شب لباس ▓░
آی کیو و بهره هوشی - آزمون آنلاین ریون
ساسان اس ام اس
اخبار مذهبی شیعه
بصیرت آخر الزمانی

نظرتون درباره وبلاگم چیه ... ؟






بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد

از زمان غیبت امام زمان(عج) تا کنون 1138سال شمسی11 ماه 6 روز 12 ساعت 38 دقیقه 45 ثانیه گذشته است
و زمان 35938903125.328 همچنان در گذر است
آیا هنوز زمان آن نرسیده که خودمان را برای ظهور او آماده کنیم؟
اللهم عجل لولیک الفرج


Online User